خرابه شـــام...

دیشب خرابه شام با تو بودم رقیه جان...

سرد بود و گرسنه بودم...بابا هم سفر بود....بابا هم کربلا بود....مثل بابای تو....

دیشب بعدِ این همه ســـــــال نازکشی،تنهاییِ بدون بابا را دختر یکی یکدانه ی بابا چشید....

دختر یکی یکدانه ی بابا بی تو خوابش نمی برد بابا...

دختر یکی یکدانه ات دیشب آغوش تو را کم داشت بابا....

برگرد....که نگاه گرم حمایتگرت را محتاجم بــ ــ ـابــ ــ ـا ......

پ.ن:کاش دیشب مرا با خود می بردی بی بی جان.....

دیشب تنها یاد پیاده روی به سوی کربلای بابایت،نجاتم داد و نفسم را برگرداند...کاش دیشب می بردی ام.....

دیشب،به تو نزدیک تر از همیشه من!

پ.ن : 5 صفر سالروز شهادت بی بی رقیه(س)

مهریه

مهریه اش،چندین سکه طلا به نرخ روز یا به تاریخ تولدش نبود،مهریه اش سه دانگ خانه و

دو دهنه مغازه و اینها نبود...

مهریه اش یک صحیفه سجادیه بود و یک....سربند یازهرا(س)....

می خواست با همین ها،از همین اول،با عشق به خدا و خونِ در راه او،شروع کند...

نذر کرده بود که صحیفه را، همدم شب های بیداری و نمازش قرار دهد و مهریه اش سربند را،

روزی ببندد بر سر همان همراه زندگی اش،و راهی اش کند برای رسیدن به خدا...

راهی اش کند تا شاهد وجه الله و فناء فی الله شود...

نذر کرده بود سربندش را ببندد بر سر فرزندانش،و راهی شان کند تا برای صاحبشان،مولایشان،

فدایی شوند....سربند را در دلش بهانه کرده بود که یادش نرود مهر همسفر و همراه زندگی اش را،

به خاطر خدا در دلش پذیرفته....یادش نرود که می خواست همسفری داشته باشد،

تا با هم برای مهدی(عج)،فدایی شوند و فدایی تربیت کنند...

و به آرزوی پروازش رسید....

" قُبِلتُ ..."

حضرت مادر(س)

مادر!

داغ تو شرح کامل نهج البلاغه است...

احمدحسین پور علوی

 

السلام علیک یا بضعة المصطفی(ص)....

 

 

 

حیات

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن...

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟...

آنسوی پرچین گریه ها،سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهه ی دریا نیست...

بیا برویم...آنسوی هرچه حرف و حدیث امروز است ،همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است...

می توانیم بدون تکلم خاطره ای حنی کامل شویم...

می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ی ساده قناعت کنیم....

من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه،هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم...

من خودم هستم!بی خود این آیینه را روبروی خاطره مگیر...

هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است؛"تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم..."

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم...صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند...

صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود..صبوری میکنم تا طلوع تبسم....

پرس و جو نکن...حالم خوب است...

+ بشنوید...

تکرار تاریخ...

نمرود ها

نمرها را

همیشه تاریخ

کشته اند


برگرفته از عین لام

امام انیس

" تو مثل من سر کویت هـــــزارهـــا داری

ولی بدان که گدایت فـقـط تـــــــــــو را دارد"

اربعینیات

بسم رب الحسین

جوانی هفده-هجده ساله میزد؛با گونه ای که به رسم عزا،خاک غم بر آن کشیده بود...

مستاصل که دیدمان،با زبان بی زبانی خواست گره از کارمان باز کند...

دینار نداشته مان را از جیبش درآورد و با فروشنده،خرید ما را حساب کرد...مخالفت کردیم...

با زبان اشاره کلی بالا و پایین پریدیم که نه!از جیب خودت نه!...اصرار مارا که دید،دوید(!)...تا مبادا پولش را پس بدهیم...

در اوج شرمندگی و شعف از کمکش... از دور دستش را به نشان احترام نظامی بالا برد و داد زد...."رهبرم خامنه ای"...

و باخنده ای از رضایت،در هیاهوی عشاق الحسین ناپدید شد...

و در سیل این جمعیت مجنون،ما بودیم و چشمی که می بارید... عمود 657...